قاضى ابرقوه

538

سيرت رسول الله ( سيرة النبي ص ) ( عربي ، فارسي )

[ حكايت ] خواب عاتكه عمّهء پيغمبر عليه السّلام محمّد بن إسحاق گويد ، رحمة اللّه عليه ، كه : عاتكه عمّهء پيغمبر ، عليه السّلام ، پيش از آنكه أبو سفيان آن سوار بفرستادى ، بسه روز يا سه شب چيزى بخواب ديد ، در حقّ قريش ، و از آن خواب بترسيده بود ، و برادر خود عبّاس ، رضى اللّه عنه ، بر خود خواند و آن حكايت با وى بكرد و گفت : اى برادر ، من دوش خوابى ديده‌ام در حقّ قريش و از ان بترسيده‌ام [ 1 ] ، و چنان پندارم كه مصيبتى عظيم به قريش رسد و واقعه‌اى سهمناك ايشان را حادث خواهد شدن ، لكن حديث آن با كس مگوى . عبّاس گفت ، رضى اللّه عنه ، كه : اى خواهر ، بگوى تا خود چه ديده‌اى ؟ گفت : چنان ديدم كه مردى بر اشترى نشسته بود و ببطحاى مكّه در آمد و آواز برداشت و گفت : هان اى قوم قريش ، تا سه روز ديگر شما را از بهر كشتن بيرون مكّه خواهند بردن [ 2 ] ، چون وى اين آواز بداد ، مردم ديدم كه جمله بر سر وى گرد آمده بودند و آن شخص همچنان راست به مسجد آمد و بر بام كعبه شد و همچنان راست بر اشتر نشسته آوازى بلند برداشت و گفت : هان اى قوم قريش ، تا سه روز ديگر شما را به جائى خواهند برد كه ، چون شما آنجا رسيده باشيد ، سروران شما بكشند و مهتران شما را أسير كنند و غلها در گردن ايشان كنند ، و ديگر همان مرد ديدم كه از بام كعبه فرود آمد و هم بر اشترى نشسته و بكوه أبو قبيس بر شد و آواز برداشت و همان سخن ، كه بر بام كعبه گفته بود ، إعادت كرد و باز گفت و سنگى بزرگ برگرفت و از سر كوه به مكّه انداخت ، و آن سنگ ، چون بميان هوا بر شد ، پاره پاره شد و هر پاره بسرائى از ان مكّه افتاد ، چنان كه هيچ سراى نبود اندر مكّه كه نه يك پاره

--> [ ( 1 - ) ] در اصل : بترسيده‌اند . [ ( 2 - ) ] در اصل : بودن .